تبلیغات
جوانان شاد ! ! - مطالب داستان های کوتاه

باحضوری نو تا آخرش هستیم !!

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo
IS
Online User


نویسنده :مهدی کنعانی
تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1389-07:26 ب.ظ

داستان عقاب!

داستان عقاب!

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است.
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده
.
و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان های کوتاه 
نویسنده :مهدی کنعانی
تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1389-07:23 ب.ظ

داستان دخترک عاشق

داستان دخترک عاشق

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد...
 پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان های کوتاه 
تاریخ:سه شنبه 3 اسفند 1389-02:05 ب.ظ

نامه به خدا


برای دیدن کل داستان به ادامه مطلب رجوع کنید 


احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

دربخش نظرخواهی نظرتون رو بگید اگه خوشتون اومد دوباره مینویسم.

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان های کوتاه 
نویسنده :امیر عباس
تاریخ:چهارشنبه 27 بهمن 1389-10:10 ب.ظ

مرگ

ترسیدممرگترسیدم


 


 

 


 

 


یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان های کوتاه 
نویسنده :نادر n.r.g
تاریخ:پنجشنبه 21 بهمن 1389-07:48 ب.ظ

نقاط ضعف = نقاط قوت

نقطه ضعف = نقطه قوت

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو

قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده

شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو

بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می

تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد.

بعد از 6 ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به كودك ده ساله

فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات

انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان

با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با

 

استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات

 

كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند

 

و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات

 

به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی اش را پرسید.

 

استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت

 

همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو

 

چنین دست نداشتی!

یاد بگیر كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.راز موفقیت در

 

زندگی ، داشتن امكانات نیست ، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان های کوتاه